سلام خوش اومدين اميدوارم كه از مطالب خوشتون بياد راستي اكه دوست داري با من تبادل لينك كنيد نطر بدين و اسم سايت تون رو بذاريد ممنون(نازي يكتا)
سلام ای چشم بارانی ! پناهم می دهی امشب ؟
سوالم را که می دانی! پناهم می دهی امشب ؟
منم آن آشنای سالیان گریه و لبخند
و امشب رو به ویرانی ، پناهم می دهی امشب ؟
میان آب و گل رقصان ، میان خار و گل خندان
در آن آغوش نورانی ، پناهم می دهی امشب ؟font>
دل و دین در کف یغما و من تنها و من تنها…
در این هنگام رو حانی ، پناهم می دهی امشب ؟
به ظلمت رهسپار نور و از میراث هستی دور
در آن اسرار پنهانی ، پناهم می دهی امشب ؟
رها از همت بودن ، رها از بال و پر سودن
رها از حد انسانی ، پناهم می دهی امشب ؟
نگاهت آشنا با دل ، کلامت گرمی محفل
تو از چشمم چه می خوانی ؟ پناهم می دهی امشب ؟
برچسب:
نویسنده: نازي يكتا

کاش می شد در زمان عاشقی
عشق را در هر کجا فریاد زد
در زمان گیر دار زندگی
لحظه ها را یک به یک احساس داد
کاش می شد در شمار لحظه ها
عشق بی قید و قفس را یاد کرد
در حضور گرم و پرشور دو دست
لذت با هم شدن را یاد کرد
کاش می شد در کنار یکدگر
از حصار این مکان آزاد شد
در کنار جاده های بی کسی
عطر زیبای من تو ما شدن را یافت کرد
کاش می شد در دل مرداب غم
شادی یک دل شدن را داد زد
بر در دیواره های قلبمان
عکس عشقی جاودان را قاب کرد
برچسب:
نویسنده: نازي يكتا
و چه تلخ و غم انگیز است دور از تو بودن و برای تو گریستن … !
ای کاش می دانستی بدون تو مرگ گواراترین زندگیست … !
بدون تو و به دور از دستهای مهربانت زندگی چه تلخ و ناشکیباست … !
چه زیباست بخاطر تو زیستن …
ثانیه ها را با تو نفس کشیدن … زندگی را برای تو خواستن … !
چه زیباست عاشقانه ها را برای تو سرودن … !
بدون تو چه محال و نا ممکن است زندگی… !
چه زیباست بیقراری برای لحظه ی آمدن و بوئیدنت … !
برای با تو بودن و با تو ماندن … برای با هم یکی شدن … !
کاش به باور این همه صداقت و یکرنگی می رسیدی ...!
ای کاش می دانستی مرز خواستن کجاست …!!!!
و ای کاش می دیدی قلبی را که فقط برای تو می تپد … !
برچسب:
نویسنده: نازي يكتا
جدایی حرف بی پایان عشق است
جدایی ناله های سخت دارد
جدایی راز بی پایان عشق است
جدایی مرگ دارد درد دارد
دور کن درد جدایی
برچسب:
نویسنده: نازي يكتا

عشق یعنی سوختنها از درون
عشق یعنی سوختن تا ساختن
عشق یعنی عقل و دین را باختن
عشق یعنی دل تراشیدن ز گل
عشق یعنی گم شدن در باغ دل
عشق یعنی تو ملامت کن مرا
عشق یعنی می ستایم من تو را
عشق یعنی در پی تو در به در
عشق یعنی یک بیابان درد سر
عشق یعنی با تو آغاز سفر
عشق یعنی قلبی آماج خطر
عشق یعنی تو بران از خود مرا
عشق یعنی باز می خوانم تو را
عشق یعنی بگذری از آبرو
عشق یعنی کلبه های آرزو
عشق یعنی با تو گشتن هم کلام
عشق یعنی شاخه ای گل در سبد
عشق یعنی دل سپردن تا ابد
عشق یعنی سروهای سر بلند
عشق یعنی خارها هم گل کنند
عشق یعنی تو بسوزانی مرا
عشق یعنی سایه بانم من تو را
عشق یعنی بشکنی قلب مرا
عشق یعنی می پرستم من تو را
عشق یعنی آن نخستین حرفها
عشق یعنی در میان برفها
عشق یعنی یاد آن روز نخست
عشق یعنی هر چه در آن یاد توست
عشق یعنی تک درختی در کویر
عشق یعنی عاشقانی سر به زیر
عشق یعنی بگذری از هفت خان
عشق یعنی آرش و تیر و کمان ...
برچسب:
نویسنده: نازي يكتا
برچسب:
نویسنده: نازي يكتا
گريه كن دلت سبك شه ، اين پناه آخرينه
واسه بارونه نگاهت ، تن عاشقم زمينه
بزار پيش من بباره ابرك چشم بهاريت
آخه من محرم اشكم ، تو شبهای بی قراريت
گريه كن دلت سبك شه ، من فدای گريه هاتم
مثل عطر گل می مونی ، لابه لای خاطراتم
گريه كن دلت سبك شه ، من فدای گريه هاتم
مثل عطر گل می مونی ، لابه لای خاطراتم
زير رگبار نگاهت ، تن من خيس ترانه ست
واسه فهميدن چشمهات ، گريه بهترين بهانه ست
آه كه بی تو زنده بودن ، واسه من تلخيه وهمه
عاشقی يعنی كه قلبم ، گريه ی تو رو ميفهمه
گريه كن دلت سبك شه
گريه كن دلت سبك شه
برچسب:
نویسنده: نازي يكتا
فراق یار
مینویسم از دلــــــــم شایـــــــد که دل شادان کند
یاد رویت مرهمی بــــــر آن غـــــــم هجران کند
مینویسم تا کـــــــــه جمله هـر کـــدام از عاشقان
بشنوند و خوانــدن آن چشمشان گـــــــــریان کند
هـــــــــر زمان امید دارم بــــــر وصالت میرسم
غافل از آنـــــــــم فراقت این دلـــــــــم نالان کند
ترسم این عمــــر از غمت روزی به پایانش رسد
آرزوی وصل تـــــــو چشم مرا حیـــــــران کند
من که عمـــری عشق را بیهوده می انـــــگاشتم
فاش گویم کاین تــــــــــــواند درد من درمان کند
ماهروی خوب من در دل غــــــــم عشق تو بود
شاید آن روزی کــــه بیند دیــــــــده ام تابان کند
گــــــرچه میدانم به مشتاقی رویت مانـــــــده ام
می رسد موعود دیـــــــــــدارت سرم سامان کند
کاش میشد زنــــــــــدگی اینقدر تلخی ها نداشت
تا تواند دل غــــــــــم هجر تــــــــو را پنهان کند
حسرت دیــــــــــدار رویت روز تا شب طی شود
هر سحر ساعی بــــــــــدان جان در بر جانان کند
برچسب:
نویسنده: نازي يكتا
دوست دارم پرواز کنم
تا که از میان ابرها بگذرم
و به وسعت عشق تو دست یابم
دوست دارم که تنها در گوشه ای خلوت گزینم
تا که شاید ذره ای از زجرهایت را حس کنم
دوست دارم در نگاه عاشقت غرق شوم
تا که شاید گرمی اشکهایت را لمس کنم
دوست دارم زیر دوش آب سرد ساعتی بی اختیار بایستم
تا که شاید تلخی آن لحظه را زندگی کنم
دستم را در زیر خاکستر خاموش عشقت فرو بردم اما سوختم
سوختم از آتش روشن زیر خاکسترت
برچسب:
نویسنده: نازي يكتا
من وضو با نفس خیال تو میگیرم
و تو را می خوانم
و به شوق فردا که تو را خواهم دید
چشم به راه می مانم...

برچسب:
نویسنده: نازي يكتا
فرقـے نمـے کند !!
بگویم و بدانـے …!
یا …
نگویم و بدانـے..!
فاصله دورت نمی کند …!!!
در خوب ترین جاﮮ جهان جا دارﮮ …!
جایـے که دست هیچ کسـے به تو نمـے رسد.:
دلــــــــــــــم…..!!!

برچسب:
نویسنده: نازي يكتا

اما...
دلی که رفته است...دیگررفته است...
دلی که عاشق شده است رادرمانی جزعشق چاره سازنیست...
عاشقم...وبی اختیارعاشق ترمیشوم...
میدانم تاهستم وهستی...تمام منی...

برچسب:
نویسنده: نازي يكتا
بادوبال زردوکبود
کاش میشدپربکشم سوی دیار
دست بکشم روقلب یار
کاش میشدآسمونوخلاصه کرد
خدای عاشقاروکلافه کرد
کاش میشدفاصله هاروبشکنم
نمیخوام جام خاطره هاروبشکنم
کاش میشدتهی بشم زهجریار
خالی کنم قلبموازاین همه خار
کاش میشدکلاغ هاروهوایی کرد
هوای این روزهاروخدایی کرد
کاش میشدخط بکشم رونحسی ها
عادت بدم دنیاروبه قشنگی ها
کاش میشدتکیه بدم به شونه هاش
خودموعادت بدم به خوبی هاش

کاش میشداشک میشدم توی چشاش
تولحظه های بی کسی سربخورم روگونه هاش
کاش میشدقلبشومن دست بگیرم
راه شکستنوبراش بست بگیرم
کاش میشددلتنگی هاتموم بشه
دنیابه بی رحمی محکوم بشه

برچسب:
نویسنده: نازي يكتا
دیگرتوان صبوری ندارم،بندبندوجودم عشق رافریادمیزند...
دلتنگی،تنهایی،غریبگی وبی کسی تنهادوستانم هستند...
که مسلماهیچگاه برایم دلسوزی نخواهندکرد...هیچکدام به دردودلهای شبانه ام گوش نخواهندداد...
این روزهاتنهاجرقه ی نگاهت کافیست که تمام وجودم رابه آتش کشد،قلب بیماروناتوانم دیگرنای تپش ندارد...
میدانم که حقیقت بزودی تسلیم رویاهای زیبایمان خواهدشد،رویاهای شبانه ام راآن اندازه دوست دارم که حتی دربیداری نیزروبه رویم مجسم میشوندومن چه خوش خیالم که تمام لحظات سردوبی روحم راباهمان رویاهارنگین وزیبامیسازم...
افسوس میخورم که حتی خدانیزبی رحم گشته است...
افسوس میخورم که دله شکسته ام رامرحم نمیشود...
افسوس میخورم که فریادهای شبانه ام رابی پاسخ میگذارد...
به گریستن به هوای کویت عادت کرده ام...
مردمن! کوه شانه هایت راسخت محتاجم...
چشمانت رانیازدارم تاروشنی یابم،آغوشت رامیطلبم تاازسردی تقدیرنلرزم،شیرینی لبانت رامیخواهم تاتلخی زهرگون فاصله هاراازیادببرم...

دستانت رانیازدارم تاسخت بفشارمشان وبدانم که هستی......
معشوق من!
کدامین پل مرابه کویت خواهدرساند؟
ازکدامین جاده عبورکنم که مرابه تونزدیکترسازد؟
پل عشق رابرگزیدم تادیوانگی کنم برای باتوبودن،تاعاشق باشم وتاابدمنتظرگرمای نگاهت بمانم...
جاده ی وفاانتخاب خوبی است...
یادتومراازهمگان بیزارمیکند،عشق تومرابی نیازترین میسازد پس تنهاتورامیخواهم...
نازنین لحظه هایم!
بغض چشمانم راپاسخ گوباش،لرزش دستانم تحفه ی سرنوشتندوبی رحمی تقدیر،دله شکسته ام یادگاریست ازخاطرات دورونزدیک...

نفس های سردم تنهابه گرمی نفس های توست که به پیروی ازلحظات تکراریم می آیندومیروند...
پروردگارا!
تورابه پاکی دلهای عاشق اجازه مده که باددلتنگی خاکستروجودعاشقم راپراکنده سازد...
مراازشراب وصال سیراب گردان...
برچسب:
نویسنده: نازي يكتا