کاش عاشقت نبودم ، که اینگونه بسوزم به پایت ، که اینگونه بمانم در حسرت دیدارت
کاش عاشقت نبودم که عذاب بکشم ، تمام دردهای دنیا را بر دوش بکشم…
که شبهایم را با چشمان خیس سحر کنم، روزهایم را با دلتنگی و انتظار به سر کنم
کاش عاشقت نبودم که اینگونه دلم سوخته نباشد ، در هوای سرد عشقت افسرده نباشد
کاش عاشقت نبودم که اینک تنها باشم ، تو نباشی و من پریشان باشم ، تو نباشی و من دیوانه و سرگردان باشم…کاش عاشقت نبودم که اینک لحظه هایم بیهوده بگذرد ، فصلهایم بی رنگ بگذرند ،تا حتی دلم به خزان نیز خوش نباشد…تقصیر خودم بود که هوای عاشقی به سرم زد ، تا خواستم فرار کنم ، عشق تیر خلاصش را به بال و پرم زد ، تا خواستم دلم را پشیمان کنم ، دلم ، دل به دریا زد….دل به دریا زد و بدجور غرق شد ، همه امیدهایم زیر آب محو شد….کاش عاشقت نبودم که اینک ناله کنم ، شب و روز دلم را سرزنش کنم … 
اما...
دلی که رفته است...دیگررفته است...
دلی که عاشق شده است رادرمانی جزعشق چاره سازنیست...
عاشقم...وبی اختیارعاشق ترمیشوم...
میدانم تاهستم وهستی...تمام منی...

برچسب:
نویسنده: نازي يكتا
تاريخ: 17 / 2 / 1392 ساعت: 14:04